خرید بک لینک
تاکسی هنوز راه نیوفتاده صدای ضبطش بلند میشه: "رفتن همه ولی نترس، من که طرفدار توام" انگار تک تک سلولهات میخوان یه ربطی بینِ بی ربط ترین ترانه ها با زندگیت پیدا کنی... مقاومت میکنی! سرت رو گرمِ خوندن لغات زبان میکنی: "atachement : a feeling that you like or love sb or sth and that you would be unhappy without them" دوباره به آهنگ گوش میدی: "هرچی سرم شلوغ شد رو قلب من اثر نذاشت" اهمیت نمیدی و ربان میخونی: "devoted : giving sb or sth a lot of love and attention" صدا همین طور هست: "میخواستم نبخشمت، یکی ازت تعریف کرد" لعنتی، لعنتی، لعنتی! یادِ نظرِ "خَشی" درباره ی عشق میوفتی! باید باز بری سراغِ "بی وَتَن". شب ار خستگی بی هوش میشی. صبح اولین کارِت همینه. تمام کتاب رو ورق میزنی. تمام صفحه هایی که

برچسب: نویسنده: ساحل اسدیان تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1396 ساعت: 23:54

ما آدمها به جای آنکه زندگی کنیم و باشیم، فقط در حال جمع کردن و داشتن هستیم. ما به پدیدهها به چشم مایملک نگاه میکنیم و به آنها چنگ میزنیم تا پیش خودمان نگه داریمشان. ما به جای آنکه دنبال دانستن باشیم، دنبال جمع کردنِ اطلاعات هستیم؛ به جای آنکه از پول لذت ببریم، دنبال ذخیره کردن برای آینده هستیم. به جای آنکه به بچههایمان فرصت حضور و زندگی کردن بدهیم، سعی میکنیم مثل یک دارایی آنها را داشته باشیم، تا آنطور که ما میخواهیم زندگی کنند و به آنچه ما باور داریم، ایمان بیاورند. به جای آنکه از لحظهای که در آن هستیم لذت ببریم، سعی میکنیم با عکس گرفتن، آن لحظه و خاطره را تصاحب کنیم و.... شاید یک نتیجهی این تمایل ما به داشتن و نگه داشتن، این باشد که مرتب دنبال ثبات میگردیم؛ میخواه

برچسب: نویسنده: ساحل اسدیان تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1396 ساعت: 23:54

با چه هدفی این وبلاگ رو زده بودم، الآن به چه سمتی رفتم! :) خدا رو شکر مسیر خیلی خوبی بود، با اینکه شرایط نسبت به چند ماه قبل فرقی نکرده.


+ شاید کمتر بنویسم. فقط شاید.

برچسب: نویسنده: ساحل اسدیان تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1396 ساعت: 17:24

چند روز بود داشتم فکر میکردم "ادب" مهمتره یا "معلومات"؟ مثلا بین یک آدم مؤدب ولی با سوادِ معمولی و یک آدم بسیار با معلومات که از هر دو کلمه حرفش یکیش قابل بازگو کردن نیست، ترجیح میدیم با کدوم یکی همنشین باشیم؟ امروز یه نفر اندکی از رزومه اش رو برامو

برچسب: نامبروان, نویسنده: ساحل اسدیان تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت: 12:42

شش روز از زلزله کرمانشاه گذشته. کارشناسها یا حتی اونایی که تجربه حوادث مشابه رو دارند میدونند که بعد از چند روز، توجه به اوضاع و احوال روحی افراد مهمترین مسئله میشه. چند روز پیش یه روانشناس راجع به همین مسئله حرف میزد. میگفت به خصوص بچه ها با علائمی

برچسب: نویسنده: ساحل اسدیان تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت: 12:42

ای بابا... آخه من چه جوری این درسها رو 18-19 گرفتم که الان هیچی نمیفهمم؟! :( الکی نمره دادند بهمون، فکر کنم! :) این فصلهای اول پایگاه داده مهمه؟ سوال میاد؟ (از این سوال کلیشه ای ها برای درست حسابی درس نخوندن!) همش تعریفی و حفظیه که! شِما چیه دیگه؟ ای

برچسب: نویسنده: ساحل اسدیان تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت: 12:42

وقتی برای اولین بار وارد یه محیط جدید میشیم یه حس غریبی داریم. ساختمونای ناآشنا، آدمهای ناآشنا. وقتی داریم سعی میکنیم با این محیط جدید آشنا بشیم و بهش عادت کنیم، یهو بین کلی چهره ی غریبه چشممون به یه چهره آشنا میوفته و انگار دنیا رو بهمون دادند. حتی

برچسب: نویسنده: ساحل اسدیان تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت: 12:42

حتی یه لیوان کاغذیِ یکبار مصرف براش یه دنیا بود. خیره میشد به تصاویر روی لیوان و باهاشون داستان میساخت. دقایقِ طولانی با همین لیوان سرگرم بود. با دقت به زوایای مختلفش نگاه میکرد. معلوم نبود چرا از بین تمام خوشی های دنیا با همچین وسایل بی ارزشی خوش بود؟ چرا دلش خونه ی مجلل، ماشین مدل بالا، لباسهای آنچنانی، تفریحات هیجان انگیز نمیخواست؟ افسرده نبود. شاد بود. شادِ شاد. با همون عکس ها و نقاشی های ساده ی رو لیوان...

برچسب: نویسنده: ساحل اسدیان تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت: 12:42

عاشق زنی مشو که میخواند که زیاد گوش میدهد زنی که مینویسد عاشق زنی مشو که فرهیخته است افسونگر، وهمآگین، دیوانه عاشق زنی مشو که میاندیشد که میداند که داناست، که توانِ پرواز دارد به زنی که خود را باور دارد عاشق زنی مشو که هنگام عشق ورزیدن میخندد

برچسب: نویسنده: ساحل اسدیان تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت: 12:42

یه بار یکی از دوستهاش که چند هفته ای بود ندیده بودش، بهش گفت: "دلم برای خنده هات تنگ شده بود..."

خنده های قشنگی نداشت، شاید چون زیاد میخندید اینطور به یادها مونده بود...


نه خودش، نه دوستش، و نه همه ی اونایی که میشناختنش باورشون نمیشد که مدتی بعد دیگه هیچکس خنده هاش رو نمیبینه...

برچسب: نویسنده: ساحل اسدیان تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت: 12:42

رفیق آدم که ناراحت باشه، دل و دماغ برا آدم نمیمونه. :( رفیق که بماند، یه همنشین حتی... دو ساعته دارم باهاش حرف میزنم، نه اون حرف منو میفهمه نه من درکش میکنم!!! نمیدونم با اینکه میدونه عقایدمون زمین تا آسمون فرق دارن چرا باز میاد میگه حرف بزنیم؟ مید

برچسب: نویسنده: ساحل اسدیان تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت: 12:42

بعد از مدتی که از هم بی خبر بودند اومد دید دوستش براش نوشته: "کجایی که از خوبی های زندگی برام بگی؟"

شاید این دوستش هم باور نمیکرد که کمی بعد خودش هم دلیلی برای زندگی نداره، چه برسه به خوبی ها و خوشی ها...


پی نوشت: این مجموعه مطالب، برای خودشون داستانی دارند، بس مُفصّل! :) به همین دلیل نظرات فعال نیست. :)

برچسب: نویسنده: ساحل اسدیان تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت: 12:42

صفحه بندی