برچسب:
نویسنده: ساحل اسدیان
برچسب:
نویسنده: ساحل اسدیان
با چه هدفی این وبلاگ رو زده بودم، الآن به چه سمتی رفتم! :) خدا رو شکر مسیر خیلی خوبی بود، با اینکه شرایط نسبت به چند ماه قبل فرقی نکرده.
+ شاید کمتر بنویسم. فقط شاید.
برچسب:
نویسنده: ساحل اسدیان
برچسب: نامبروان,
نویسنده: ساحل اسدیان
برچسب:
نویسنده: ساحل اسدیان
برچسب:
نویسنده: ساحل اسدیان
برچسب:
نویسنده: ساحل اسدیان
حتی یه لیوان کاغذیِ یکبار مصرف براش یه دنیا بود. خیره میشد به تصاویر روی لیوان و باهاشون داستان میساخت. دقایقِ طولانی با همین لیوان سرگرم بود. با دقت به زوایای مختلفش نگاه میکرد. معلوم نبود چرا از بین تمام خوشی های دنیا با همچین وسایل بی ارزشی خوش بود؟ چرا دلش خونه ی مجلل، ماشین مدل بالا، لباسهای آنچنانی، تفریحات هیجان انگیز نمیخواست؟ افسرده نبود. شاد بود. شادِ شاد. با همون عکس ها و نقاشی های ساده ی رو لیوان...
برچسب:
نویسنده: ساحل اسدیان
برچسب:
نویسنده: ساحل اسدیان
یه بار یکی از دوستهاش که چند هفته ای بود ندیده بودش، بهش گفت: "دلم برای خنده هات تنگ شده بود..."
خنده های قشنگی نداشت، شاید چون زیاد میخندید اینطور به یادها مونده بود...
نه خودش، نه دوستش، و نه همه ی اونایی که میشناختنش باورشون نمیشد که مدتی بعد دیگه هیچکس خنده هاش رو نمیبینه...
برچسب:
نویسنده: ساحل اسدیان
برچسب:
نویسنده: ساحل اسدیان
برچسب:
نویسنده: ساحل اسدیان